ایران - یوریکا

موسسه ایرانی مطالعات اروپا و امریکا

گزارش تحلیلی > آلمان > ترجمه کامل سخنرانی وزیر خارجه آلمان در کنفرانس بررسی سیاست خارجی آلمان

ترجمه کامل سخنرانی وزیر خارجه آلمان در کنفرانس بررسی سیاست خارجی آلمان

تاریخ انتشار: ۱۳۹۷/۱/۱۲ تعداد بازدید: 130

اروپا در جهانی ناآرام

اروپا در جهانی مبتلا به ناملایمات فزاینده به حیات و رشد خود ادامه می دهد. روشنفکر لیبرال، رالف دارندورف[1]، روزگاری درباره ی اروپا جمله ای تقریباً نابودکننده گفت با این مضمون که «اروپا قدرتی تعیین کننده و سامان بخش نیست، اصولاً اروپا برخوردار از منافعی یکپارچه نیست تا بتواند قدرتی تعیین کننده و سامان بخش را شکل دهد». داندورف این جمله را سال 2000  در یک مصاحبه بیان کرد. این جمله از دیدگاه امروز اندکی نیاز به شرح و توضیح دارد؛ او با گفتن این جمله می خواست اخطار کند مبادا در حوزه ی سیاست خارجی از اروپا انتظارِ بیش از حد داشته باشیم.

رهیافت او واقعاً تعجب آور نبود، زیرا اروپا اساساً‌ با رویکردی درون محور و درون گرا بنیان نهاده شده بود، نه به عنوان بازیگر سیاست جهانی. اروپا بنا بود پس از تجربه ی دو جنگ جهانی خانمان سوز، صلح را در درون خود تضمین کند و رفاه و آسایش را محقق سازد. تأثیرگذاری بر خارج، به عهده ی دو کشور اروپاییِ عضو شورای امنیت سازمان ملل، یعنی انگلستان و فرانسه وانهاده شده بود، و سیاست خارجی آلمان نیز بخشی از اتحاد فرا آتلانتیکی با آمریکا و متّحدان غربی اش بود، و برای مدّتی طولانی تنها به «مسئله ی آلمان» (سرنوشت آلمان در دوران بعد از جنگ) و سیاست خارجی در قبال بلوک شرق محدود می شد.

مشارکت ما در فرآیند های مقابله با بحران در مسئله ی یوگسلاوی سابق و جنگ افغانستان نیز در نهایت، تنها بخشی از سیاست خارجی فراآتلانتیکی محسوب می شد، و مخالفت صدر اعظم وقت آلمان گرهارد شرودر[2] با شرکت آلمان در جنگ عراق (2003)، تنها استثنای قابل توجه در مورد این همکاری هاست.

پس از اتمام جنگ سرد و فروافتادن پرده ی آهنین نیز همین درک نسبت به اروپا، به عنوان بازیگری درون گرا تداوم یافت. واحد پول اروپایی مورد توافق قرار گرفته بود، گسترش فراگیر و سریع اتحادیه به سوی شرق پیش بینی شده بود، و حتی سخنانی باریک بینانه در باب «انتهای گسترش اروپا» مطرح بود.

در آن روزگار، جهان تقریباً بر مدار نظم و استقرار بود. «جهانی شدن» روندی رو به جلو داشت، آمریکا به عنوان فاتح جنگ سرد سهم خود را در جهان تک قطبی به رسمیت می شناخت و ادا می کرد، و شخصیتی به نام اسامه بن لادن هنوز برای ما ناآشنا بود.

اما جهان از آن روزگار تا کنون، بسیار نسبت به آن چه در پایان قرن گذشته و آغاز قرن حاضر فکر می کردیم ناملایم تر و نامطبوع تر شده است، و امروز دیگر درک می کنیم حتی با وجود رفاه و آسایش مطلوب اقتصادی در کشور، برای ما در حاشیه ی سیاست بین الملل جای امن و راحتی وجود ندارد. (حاشیه نشینی در سیاست جهانی، برای ما راحتی و آسایش به ارمغان نمی آورد)، نه برای ما آلمانی ها، نه برای ما اروپایی ها.

باید این نکته را درک کنیم که در برابر یک انتخاب قرار داریم: یا ما خود تلاش می کنیم جایمان را در جهان تعیین کنیم و به آن سامان بخشیم، یا دیگران برای ما این کار را انجام خواهند داد. جهت گیری های ارزشی، آن گونه که ما آلمانی ها در سیاست خارجی خود از آن استفاده می کنیم، به تنهایی برای تثبیت ما در جهان کنونی کافی نیست، جهانی که به شدّت تحت تأثیر خودخواهی ها و خودمحوری های اقتصادی و سیاسی و نظامی است.

دارندورف با بیان بی رحمانه و صریح خود به معضلی اشاره می کند که گستره و دامنه ی تأثیر آن اکنون روشن تر از پیش است: اتحادیه اروپا در جهان کنونی عاملی مهم به حساب نمی آید.

تا زمانی که منافع ویژه ی اروپایی به روشنی تعریف نشود، اتحادیه اروپا نمی تواند سامان بخش و تعیین کننده باشد. بدون چنین تعریف دقیقی، اروپا همواره باکمبود قدرت و قابلیّت مواجه خواهد بود.

امروز، پس از بحران قانون اساسی، بحران یورو و بحران مهاجران، تجربه ی ما گسترده تر و غنی تر از دارندورف است، نه تنها با نگاه به اتحادیه اروپا، بلکه با نگاه به سایر عرصه ها: تروریسم بین الملل سیاست جهانی را تحت تأثیر خود قرار داده است، جهانی شدن وارد بحران شده است و سیطره ی جهانی آمریکا تدریجاً به تاریخ می پیوندد.

علیرغم این، از اهمیت سخن دارندورف کاسته نشده است. بلکه بر عکس، در متن نظمی جهانی که دستخوش تغییر و تحول است، بیش از پیش ضرورت دارد اروپا به فکر منافع خود باشد و برای خود قدرتی ساختاربخش و تعیین کننده تعریف کند. این امر به راحتی برای اتحادیه ی اروپا محقق نمی شود، بلکه نیازمندِ کاری سخت است. امروز در این باره سخن خواهم گفت که چنین هدفی چگونه قابل تحقق است و ویژگی های آن چیست.

رابطه ما با آمریکا

با تجزیه و تحلیل تغییرات مهمی آغاز کنیم که جهان ما، جهان غرب، و حتّی کل جهان تحت نفوذ و تأثیر آن هاست. عقب نشینی کنونی امریکا تحت ریاست دونالد ترامپ، از نقشِ تضمین کننده ی امنیت در نظام چند قطبیِ مورد نظر غرب، تغییرات نظم جهانی را سرعت می بخشد و تأثیر مستقیمی بر درک و فهم آلمانی و اروپایی از مقوله ی «منافع» دارد.

اگر اروپا از زمان نطق معروفِ هفده دقیقه ای جرج مارشال در هفتاد سال پیش (بعد از جنگ جهانی دوم) جزئی از پروژه ی آمریکا به حساب می آمد و در چهارچوب منافع مثبت اندیشانه ی آمریکا می گنجید، امروز در درک و تلقّی اداره کنندگان آمریکا نسبت به اروپا تغییری فوق العاده به چشم می خورد. آمریکا اکنون شریک سابق خود را یک «رقیب»، گاه حتی یک «حریف» - حداقل در حوزه ی اقتصادی- تلقّی می کند.

به همین دلیل، در نگاه جدید دولتمردان آمریکایی، یعنی در نگاهی که به جامعه انتقال می یابد، اروپا نیز منطقه ای است در میان سایر مناطق جهان. علاوه بر این، جامعه ی آمریکا نیز در معرض تغییراتی سریع است. در آینده ی قابل پیش بینی، اکثریت مردم آمریکا دیگر ریشه های اروپایی ندارند، بلکه برآمده از آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا هستند. به همین دلیل رابطه ی آمریکا با اروپا، پس از ترامپ نیز دیگر مانند سابق نخواهد بود.

سقوط دولت ها، ساختارهای جدید قدرت

برای مدّتی طولانی ضرباهنگ فزاینده ی بحران ها در سرتاسر جهان، بیش از هر چیز اسباب شگفتی و حیرت می شد. در این میانه می توان نمونه هایی را شناسایی کرد که برای اروپای مشارکت جو در سطح جهان، باعث نگرانی هستند. این نمونه ها را می توان در دو گروه طبقه بندی کرد:

سقوط و فروپاشی دولت ها در همسایگی ما، به افزایش شدید تنش ها و درگیری ها می انجامد. این درگیری ها مرزها را در می نوردند و در تمام مناطق عامل بی ثباتی خواهند بود. همزمان با این امر، فعالیت های تهاجمی دولت های در حال پیشروی، مانند چین، روسیه، ترکیه و ایران باعث می شود که هم نظم جهانی، و هم ساختارهای قدرت دچار تزلزل شود.

این فرآیند تزلزل و بی ثباتی، از طریق ضدیّت با جهانی سازی و دموکراتیزاسیون تشدید می شود، یعنی در تضاد با گرایش­هایی که برای مدّتی طولانی، صدای غالب و فراگیر بوده اند.همچنین اصول معتبر و بنیان های روابط بین الملل، مانند چندجانبه گرایی، حقوق بین الملل، و اعتبار جهانی حقوق بشر، با بی توجهی و بی تفاوتی زیر سوال می روند و با تردید مواجه می شوند. در نتیجه، بنیان های نظم و رفاه زیر سوال می رود، و خطر جنگ های اقتصادی و تجاری، رقابت های تسلیحاتی و درگیری های مسلحانه افزایش می یابد. فاصله و شکاف جمعیت­ شناختی میان «شمالِ» رو به کاهش، و «جنوبِ» رو به افزایش، همچنین نتایج تغییرات اقلیمی روز به روز اهمیت بیشتری می یابد. حرکت جمعیت مهاجران و پناهجویان در سال های گذشته، در محاسبات دولت های غربی جایگاه مهم تری می یابد، گویی آنها به تازگی این واقعیت را دریافته اند!

این واقعیات، فاقد تأثیر بر روش ها و ساختارهای سیاست بین الملل نیست. حقوق بین الملل، که اصول آن در منشور ملل متحد و بسیاری از معاهدات حقوق بین الملل مشخص شده است، امروز دچار بحران است. روسیه با الحاق کریمه به خاک خود، حاکمیت سرزمینی اوکراین و اصل منع خشونت (در منشور ملل متحد) را نقض کرده است. معاهده ی پاریس در زمینه مسائل اقلیمی با مشکلی به نام خروج آمریکا از معاهده مواجه است، همچنین نظم چندجانبه ی تجارت جهانی با چالش روبروست.

و تازه خطرناک تر از این: معدود قدرتهای هسته ای جهان نتوانسته اند مانع از این شوند که از اقدامات دولت های بیشتری به شکل فزاینده در صدد دسترسی به سلاح هسته ای باشند، یا به آن دست یابند. 

این تحولات نه در نقطه ای دوردست، بلکه کاملاً در نزدیکی ما در جریان است. تصمیم بریتانیا برای خروج از اتحادیه اروپا، همچنین انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا برای ما روشن ساخت که دیگر نمی توان گفت «جهان شرور، بیرون از مرزهای ما» در حال تغییر است، بلکه خود ما نیز در مرکز دگرگونی عمیقی قرار داریم که نتایجش ممکن است ما را برای دهه‌­ها به خود مشغول دارد.

در دهه ی اول قرن، وقتی گرایش های فرا آتلانتیکی در اوج رواج قرار داشت، سخن و صدای غالب این بود که «چالش های جهانی راه حل های جهانی می طلبد». امروز چه طور؟

شعارهای مبارزه جویانه ی رئیس جمهور آمریکا با مضمونِ «آمریکا دوباره در اوج» نشان دهنده ی میل بازگشت به دورانِ به اصطلاح «خوش» گذشته است. دوباره شاهد آنیم که مرزهای ملی و «قدرت» دولت ملّی اهمیت و ارزش می یابد.

بحران درون جوامع

این اشتیاق نسبت به دولت ملّی در سطح بین الملل، در درون جامعه ی ما نیز وجود دارد. در کشور ما نیز شکاف فزاینده میان فقیر و غنی، یکجا به حساب جهانی شدن گذاشته می شود و برای مقابله با این مشکل نیز، دولتِ «نیک و خوشایند» ملّی مورد تعریف و تمجید قرار می گیرد.

اگر بخواهم شعار پست مدرن ها را وام بگیرم، بعد از دهه ها سخن گفتن از این که «همه چیز ممکن است»، امروز دوباره گرایش به نظم، روشنی و وضوح، گرایش به سلسله مراتب و نظم و کنترل، جایگاه خود را بازمی یابد.

تنوّع و فردیت، برابری و مشارکت اجتماعی، از جانب نمایندگان احزاب پوپولیست به عنوان شکل افراطی «نزاکت سیاسی» مورد اهانت قرار می گیرد و زیر سوال می رود. اثرات این سخنان ستیزه جویانه تا عمق جامعه گسترش می یابد، هم در آلمان و هم در اروپا. این خطر وجود دارد که نخبگان کشورهای لیبرال دموکرات غربی در گفتمان ها و سخنانشان ، نیاز به شفافیت و نظم را دست کم بگیرند.

با عنایت به این گرایش ضدّ پست مدرن (یعنی گرایش مجدد به نظم و شفافیت)، مقتضی است نیروهای مختلف، و نه فقط جنبش های سوسیال دموکرات در جوامع دموکراتیک غربی را به عنایت بیشتر به واقعیات مادی، و کاهش از ذهنیت گرایی پست مدرن فراخوانیم.

نتیجه ی مباحثات و گفتگوهای داخلی در امریکا و اروپا آن است که امروز هم نگاه ما به جهان، هم نگاه جهان به ما تغییر کرده است. بدون تردید در همه جای جهان، نه فقط در پکن و مسکو و تهران، با دقت برآورد خواهد شد که غرب تا چه اندازه در دفاع از منافع و ارزش هایش قدرتمند و مصمم است.

سناریوهای یک نظم نوین جهانی

هنوز مشخص نیست که جهان چه نظم جدیدی به خود خواهد گرفت. در این دریا چیزهای بسیاری هست، و نقش آفرینان نیز به قول ضرب المثل چینی: بی آن که ببینند، در این دریا از سنگی به سنگ دیگر در حرکت اند. 

از دید من سه امکان برای سیستم جدید جهان مطرح است:

نخست، «جی صفر»، یا جهان فاقد اقتدار مرکزی: در چنین جهانی، «قدرت» چنان فراگیر و گسترده بازتوزیع شده است که نقش رهبری علنی و بلامنازع به هیچ دولتی تعلق نمی­گیرد. دانشمند علوم سیاسی آمریکایی، ایان برمر[3] چنین جهانی را این گونه توصیف می کند:

«هیچ دولت، یا هیچ گروهی از دولت ها اراده و ابزار اقتصادی و سیاسی کافی برای تعیین دستور کار جهانی را در اختیار ندارد».

چنین شرایطی را می توان یک «نظم وستفالیایی دوم» نامید؛ به معنای ظهور مجدد پیکار کشورهای مستقل و دارای حاکمیت، بر سر «هژمونی و تعادل»، آن چنان که از پایان جنگ های سی ساله (1648) تا پایان جنگ دوم، جهان را تحت تأثیر خود قرار داده بود. برای یک قدرت متوسط، با هویت تجاری و اقتصادی مانند آلمان، چنین بازی بی قاعده ای  میان قدرتها به شدت خطرناک است. چنان که پیداست برای بعضی کشورها چنین گامی به سوی «بی قاعدگی»، پیشرفتی در جهت«فردی شدنِ» روابط بین الملل به نظر می رسد. لیکن در حقیقت امر، چنین جهانی ممکن است بنیان های امنیت و رفاه ما را به خطر بیفکند.

جایگزین دوم، «جی 2»: این در واقع، گونه ای نظم دو قطبی است که تحت تأثیر رقابت دو ابرقدرت قرار دارد. ممکن است چین، این کشور رو به ترقّی، جایگزین شوروی سابق در دوران جنگ سرد شود. این کشور در مسیر تبدیل شدن به ابر قدرت، متّکی به رهیافت و فهم تاریخی از خویشتن به عنوان «امپراطوری در مرکز» است. به لطف بی نظمی ها و اغتشاشات در اروپا و امریکا، این گمان نزد چینی ها تأیید و تقویت شده است که می توانند مدل خود را به برتری برسانند. با توجه به وعده های رفاهی موجود در مدل چینی، تعجب نخواهم کرد اگر بسیاری از دولت ها به این کشور روی آورند.

جایگزین سوم، «جهان جی ایکس» است. چنین جهانی نیز می تواند واجد قطب های متعدّد قدرت باشد.
این قطب ها احتمالا کمتر از تعداد کشورهای «گروه بیست»، و قطعا متفاوت با «گروه هفت» خواهند بود. تفاوت اصلی این گزینه با گزینه ی اول، وجود قواعد و ساختارهای الزام آور است. وجود این قواعد، تعامل میان قطب های قدرت را از مهارت و تعادل آفرینی شخصیت های برجسته، مانند مترنیخ[4] و پالمرسون[5] (نظم آفرینان قرن نوزدهم) بی نیاز می کند. چندقطبی بودن در عین حفظ التزام به نظم و چهارچوب، مهم ترین وجه مشخصه ی این سیستم است.

باعث تعجب نخواهد بود که صورت سوم، یعنی جهان چند قطبی، از دید من بر سایر گزینه ها ترجیح داشته باشد. این امر، که آیا چنین نظمی امکان تحقق دارد یا خیر، بستگی به درک اروپائیان از خویشتن، و نقش آفرینی آن ها دارد.

صرف نظر از این که جهان به چه سمت و سویی حرکت کند باید گفت: اروپا تنها در صورتی به حیات خود ادامه خواهد داد که منافع خود را تعریف کند و قدرت خود را در قالب فرایندهای عملی تحقق بخشد.

فقدان طرح و برنامه برای نمایش قدرت از جانب اروپائیان، امروز به این واقعیت انجامیده است که در همه جای جهان، هرکجا که ایالات متحده ی آمریکا در واقع یا در ظاهر خود را از صحنه ی نزاع کنار کشیده است، توجه خاصّی به اروپا معطوف نشده است. این توجه، به دولت هایی معطوف شده است که از آنان انتظار بروز «قدرت عملیاتی» می رود، برای مثال: در خاورمیانه، روسیه و در آفریقا، چین.

ما به تجربه دریافته ایم که رقابت، پایان نمی پذیرد. دو هفته پیش رئیس جمهور روسیه در شهر سوچی میدان­دار بود. اول از همه رئیس جمهور سوریه آن جا بود، بعد هم رؤسای جمهور ترکیه و ایران؛ پیروزی در سوریه را، که گویا از نظرآنان قطعی بود، جشن گرفتند، و یک روزنامه ی آلمانی هم نوشت: «ارواح سیاه، بر کرانه ی دریای سیاه».

قدرت های بزرگی که در سوچی گرد آمده بودند با هم دوست نیستند، اما یک ویژگی مشترک دارند: آن ها هم در داخل، هم در ارتباط با خارج، به قدرت تاریخی خود استناد می کنند و به آن ارجاع می دهند. و این ویژگی اساسی دقیقاً وجه تمایز و تفاوت آن ها با ماست: آن ها هزینه و نیرو صرف می کنند تا هر از گاهی قدرت خود را به غرب نشان دهند.

می توان گفت آن ها آماده اند برای حفظ جایگاه خود، هزینه و بهایی را که در شأن یک قدرت بزرگ است بپردازند. آن ها برای اثبات ادعای رهبری منطقه ای، و حاکمیت ملّی خود بسیاری هزینه ها را به جان خریده اند: خسارت های اقتصادی، انزوای دیپلماتیک و مجازات های مالی.

این واقعیت را در رویّه و رفتار روسیه نسبت به اوکراین به وضوح مشاهده می کنیم؛ ایران نیز منابع قابل توجهی را صرف حمایت از گروه های بعضاً تروریست می کند، تا کشورهای همسایه اش را کنترل کند یا کنترل این کشورها را برای دیگران دشوار سازد. ترکیه نیز ابایی از انجام عملیات نظامی و مواجهه با آمریکا به منظور حفاظت از منافع خود در برابر اهداف ملّی گرایانه ی کردها ندارد.

از این جهت، سوریه تا کنون نقطه ی اوج پیشروی سه امپراطوری کهن بوده است. البته ما می بایست این واقعیت را از منظر «خودانتقادی» مورد نظر قرار دهیم. غرب در هفت سال گذشته هرگز میان خواسته های بسیار بلندپروازانه ، و منابع تخصیص یافته‌­ی خود رابطه ای معقول و منطقی برقرار نکرده است.

تئودور روزولت زمانی گفته بود: «با لحنی ملایم حرف بزن، چماقی بزرگ هم در دست داشته باش». سیاست ما در قبال سوریه بیشتر بر طبق شعاری کاملاً متضاد با سخن روزولت پیش رفته است: «با صدای بلند حرف بزن، چوب دستی کوچکی هم به دست داشته باش!»

برای آن که درک و تصور خود را از مقوله ی «تعریف و تأمین منافع اروپا» توضیح دهیم، مثال خاورمیانه پیش روی ماست. چهارچوب نظم این منطقه از زمان جنگ جهانی دوم به طور مستمر توسط ایالات متحده آمریکا تعیین شده بود. اکنون، در سال 2017 شاهد آنیم که قدرت نظم آفرین و سامان بخش آمریکا در خاورمیانه، افول کرده است و تنها در موارد معدودی توان و میلِ مقابله با فروپاشی و سقوط دولت ها را داراست.  این که آیا این واقعیت، محصول یک عقب نشینی آگاهانه است یا نتیجه ی افول قدرت، نهایتاً اهمیت حیاتی ندارد. مهم آن است که ایالات متحده ی امریکا حتی وقتی عرصه ای را ترک می­کند، خلأ قدرت به جا نمی گذارد، زیرا در عالم سیاست هر خلأ قدرتی به سرعت پر می شود. هرگاه کسی عرصه ای را ترک کند دیگری جایگزین او خواهد شد.

در این مثال خاص، این امر توسط روسیه محقق شد. مداخله ی نظامی روسیه در سال 2015 تحولات جنگ داخلی سوریه را قدم به قدم متحوّل ساخت و رژیم اسد را به لحاظ نظامی تثبیت نمود.

قدرت های جدید خلأ قدرت را پر می کنند

هم اکنون با روسیه ای مواجهیم که آینده ی سوریه را به نحوی قاطع تعیین خواهد کرد، زیرا دیگران چنین نکرده اند. روسیه برای رسیدن به این هدف تعادل منطقه ای را نیز دگرگون ساخته است، چنان که امروز عملاً تمام بازیگران منطقه ای سیاست خود را از نو تنظیم می کنند.

استیلای روسیه در سطحی ثانوی نیز تحولات منطقه را دگرگون می کند: از طریق راهگشایی برای بازیگرانی که برتری منطقه­‌ای را هدف خود قرار داده اند، و هم اکنون نیز در حال محقق ساختن این هدف در بعضی حوزه ها هستند.

چگونه با این واقعیت تعامل می کنیم که ایالات متحده ی آمریکا در همسایگی مستقیم اروپا، عرصه ی قدرت را برای کسانی خالی می­کند که در مقایسه با ما، ارزش ها و رهیافت هایی متفاوت نسبت به نظم دارند؟ همچنین، چگونه می توانیم منافع آلمان و اروپا را محقّق کنیم. این جا بحث بر سر پرسش هایی است با گستره ای بسیار فراتر از خاورمیانه و پیوندهای این منطقه.

می توانیم الگوهایی مشابه از عقب نشینی و ترک صحنه (مانند مثال خاورمیانه) را در سایر قسمت های جهان نیز سراغ بگیریم؛ برای این کار می بایست به آسیا نظری بیفکنیم: چین وارد عرصه ها و حوزه هایی می شود که تا پیش از این، انحصاراً تحت تأثیر حضور و اقتدار تعیین کننده ی ایالات متحده آمریکا قرار داشت.

رهیافت و ابتکار چین با عنوان «راه ابریشم جدید»، بدون شک خاطره ای تجاری از تاریخ عصر مارکوپولو نیست، بلکه نهایتاً ایده­ای ژئواستراتژیک است، که چین در قالب آن، تلقّی و تصور خود را از مقوله ی «نظم» اِعمال می کند و پیش می برد؛ هم به لحاظ سیاست تجاری، هم جغرافیایی، هم ژئوپلتیکی و نهایتاً در صورت لزوم، از لحاظ نظامی.

امروز می توان گفت چین تنها کشور جهان است که صاحب یک ایده ی بلندمدت ژئواستراتژیک می باشد.

این واقعیت نمی بایست بهانه ای برای اتهام زنی به چین قرار بگیرد، بلکه بر عکس، برای من احترام برانگیز و شایسته ی تحسین است که چگونه این کشور در سی-چهل سال گذشته قدرت نفوذ خود را گسترش داده است.

از قضا می بایست انگشت اتّهام را به سوی «غرب کهن» نشانه رفت؛ به سوی ما که استراتژی قابل قیاسی برای تعریف منافع خود نداریم. زیرا تازه هنگامی یک تعادل قابل دوام پدید می آید که تعریفی دقیق از منافع چینی و اروپایی، یا در حالت بهتر، منافع آمریکایی-اروپایی وجود داشته باشد.

این استدلال مرکزی و اصلی ما در برابر آمریکاست: در سیاست هرگز خلأ قدرت دوام نخواهد یافت، بلکه همواره هر خلأ قدرتی به سرعت پر می شود.

به همین دلیل، می بایست احتراز از جنگ تجاری با اروپا جزئی از درک عمیق آمریکائیان از منافع خود باشد. به جای حرکت به سوی چنین جنگی، می بایست استراتژی مشترکی تدوین نمود، با هدف حفظ «نظم لیبرال»، و پاسداشت از یک نظام جهانی تجارت بر پایه آزادی، انصاف، حقوق بشر و حکومت قانون.

حمایت از یک سیاست خارجی استراتژیک

چرا به تفصیل به مثال های اینچنینی می پردازم؟ زیرا این نمونه ها نشان می دهد یافتن ارتباطی استراتژیک با مقوله ی سیاست خارجی، برای ما آلمانی ها چه میزان دشوار است.

هرفرید مونکلر[6] این روزها کتاب جالبی در زمینه ی جنگ های سی ساله عرضه کرده و در آن به سختی، قشر مرتبط با سیاست خارجی در آلمان را به محاکمه کشیده است. او در این کتاب از واقعیتی گلایه می کند: نگاه ثابت و لایتغیّر آلمانی به مقوله ی «حق» به عنوان ابزار غلبه بر بحران. پیامد این نگاه، گریز از «مواجهه با واقعیت» است.

به عبارت دیگر، شهامت و جرأت به خرج داده نمی شود تا بدون تعارف آن چه را در حال وقوع است تجزیه و تحلیل کنیم. در عوض، چنان که مونکلر می گوید همواره نگاه ما متوجه افق هنجارها و توصیه های  اخلاقی است. در نتیجه، آن چه با ضعف و کمبود آن مواجهیم عبارت است: تفکّر استراتژیک.

من معتقدم مونکلر در این جا انگشت بر زخم نهاده است. البته می بایست به یاد آورد، روزگاری که آلمانی ها به فکر تدوین ایده های استراتژیک بودند برای دیگران روزگاری نامطبوعی بود.

لطفاً نسبت به سخنم دچار سوء تفاهم نشوید: در همین رابطه مثال سوریه، بسیار خوب و صحیح است که ما به دنبال فرآیندی سیاسی به منظور استقرار صلح واقعی باشیم، یا با کمک ابزارهای نظام بین الملل، از کمک های موثر انسانی و اصول حقوق بین الملل پشتیبانی نماییم. این یک حقیقت است، فارغ از هر شک و تردید.

علیرغم این، با گذشت هفت سال از جنگ سوریه نمی توان چشم بر این واقعیت بست، که در طول این جنگ سایر نقش‌­آفرینان واقعیت­هایی را روی زمین و در میدان پیکار تثبیت کرده اند؛ اغلب ورای تمام هنجارهای تثبیت شده، و در تضاد با نظام اخلاقی ما، امّا متاسفانه با تأثیرگذاری بالا.

چه باید کرد؟

نخست می بایست شرایط را به نحوی واقع بینانه تجزیه تحلیل کنیم. ما نیازمند نگاهی روشن و واقع بینانه نسبت به جهان هستیم، جهان همانگونه که اکنون هست، نه آن گونه که باید باشد. آن گاه بر مبنای یک جهت گیری ارزشی روشن می بایست با عزم واراده ی قوی در راه آن چه می بایست حفظ شود و آن چه می بایست به دست آید، مبارزه کنیم، بدون جهت گیری های هنجاری و اخلاقی ای که مانع از دیدن واقعیت می شوند. چنان که مونکلر می نویسد، با آمادگی برای ایجاد تفاهم ها و سازش های استراتژیک.

نسبت جدید با آمریکا

یکی از اجزای چنین برنامه ای یافتن رابطه ای استراتژیک با ایالات متحده ی آمریکاست. می توان گفت از زمان جنگ جهانی دوم ازدید آلمان، ایالات متحده ی آمریکا در جایگاهی فراتر از پدیده ها و واقعیات قرار داشت. اما نهایتاً از زمانی که مقاله ی مشترک مشاوران رئیس جمهور امریکا، مک مستر[7] و کوهن[8] در نشریه ی «وال استریت ژورنال» انتشار یافت، روشن شده است که دنیا برای آمریکا دیگر یک «جامعه جهانی» نیست، بلکه عرصه و میدان جنگی است که در آن ملتها، بازیگران غیر دولتی و شرکت ها بر سر سود با یکدیگر در حال کشمکش هستند. عرصه ای که در آن نقش آفرینان چنانچه منافعشان اقتضا کند گاه با این بازیگر شریک می شوند و گاه با آن بازیگر.

و آن گونه که من درمی یابم، بر اساس این تفسیر، آمریکا از این پس مسئول حفظ چهارچوب ها و قواعد این عرصه نیست، بلکه خود پیکارگری در میان میدان است.

البته آمریکا همچنان مهمترین شریک جهانی ما باقی خواهد ماند. تردیدی نیست که ما در آینده نیز این به این شراکت نیازمندیم و از آن مراقبت می کنیم، اما این شراکت برای حفظ منافع استراتژیک ما کافی نیست.

عقب نشینی آمریکا تنها به سیاست یک رئیس جمهور بازنمی گردد. این سیاست بعد از انتخابات آینده ی امریکا نیز همچنان ادامه خواهد یافت و تغییری نخواهد کرد. بدیهی است که آلمان و اروپا با توجه به این وضعیت می بایست بیش از پیش شهامت و فعالیت از خود به نمایش گذارند. صراحتاً بگویم: پای یک «ریسک» در میان است که ما را وادار به عمل می کند. ما نمی‌­بایست دست روی دست بگذاریم و شاهد آن باشیم که در جهان حوزه ها و مناطقی شکل می گیرد که ما در آن ها هیچ نفوذ و تأثیری نداریم.

باید دست به اقدام و عمل بزنیم، هرچند هر کنشی، ریسک شکست را نیز با خود همراه دارد. این ریسک را نمی توانیم از خود دور نگه داریم. ما در گذشته اقدام و عمل را به دوش ایالات متحده آمریکا انداخته بودیم و هرگاه اقدامی شکست می خورد کسی را داشتیم که انگشت اتهام را به سویش نشانه برویم.

آلمان می بایست بیشتر روی توانایی های خود، و قدرت اتحادیه اروپا سرمایه گذاری کند. قابل تحمل نیست که در داخل کشور چنین وانمود می شود که گویی آلمان پرداخت کننده ی اصلی هزینه های اروپاست. ما آلمانی ها در حقیقت برنده ی اصلی منفعت هستیم، نه پرداخت کننده ی اصلی هزینه. این درست است که ما بیشتر از کمک های مالی ای که دریافت می کنیم، به اتحادیه اروپا مالیات می پردازیم اما در حقیقت، اقتصاد ما تنها از طریق اتحادیه اروپا فضای رشد و نفوذ می یابد.

البته ما در آینده در حوزه شراکت با ایالات متحده آمریکا نیز بیشتر سرمایه گذاری خواهیم کرد. این در واقع یک سرمایه گذاری سیاسی خواهد بود که تعامل با شرایط جدید را با ابزاری استراتژیک تثبیت و تحکیم
می کند. از جهتی دیگر می­بایست با خونسردی بیشتری ارزیابی کنیم که در کدام عرصه ها احتمال وجود اختلاف دیدگاه موقت یا دائمی با ایالات متحده آمریکا وجود دارد.

می خواهم در این مورد سه مثال ذکر کنم: نخست، تحریم هایی که کنگره آمریکا در تابستان علیه روسیه وضع کرده است شامل بخش هایی می شود که خط لوله ی انتقال انرژی از روسیه به آلمان را تهدید
می کند. این تحریم ها منافع اقتصادی حیاتی ما را به خطر می افکند.

دوم، بر هم زدن توافق هسته ای با ایران خطر جنگ را در همسایگی ما بالا می برد و از این طریق امنیت ملی ما را تهدید می­کند.   

و مثال سوم: شواهدی وجود دارد که احتمالا آمریکا در روزهای آینده اورشلیم (قدس) را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت خواهد شناخت بدون آن که رأی و نظر اروپا را در این مورد جویا شده باشد. همه ی ما می دانیم که این اقدام می تواند چه تبعات و تأثیرات گسترده ای داشته باشد. به هر حال موضع آلمان در این مورد موضعی ثابت و پایدار است: حلّ مسئله ی اورشلیم (قدس) تنها از طریق گفت و گوهای مستقیم میان دو طرف امکان پذیر است. هر اقدامی که بحران را دامن بزند و تشدید کند، اقدامی غیرسازنده است.

در هیچ یک از این موارد آلمان نمی تواند تنها منتظر تصمیم واشنگتن بماند یا صرفاً به واکنش بسنده کند. ما می بایست رأساً موضع خود را توضیح دهیم و در صورت لزوم حتی در برابر متّحدان خود روشن کنیم که حدود شراکت و همبستگی ما تا کجاست.

این کار برای ما آسان نیست، زیرا کاری جدید است. از همین رو به عنوان پیش شرطی بنیادین، باید در زمینه ی قدرت تحلیل و بررسیِ فرآیندهای تأثیرگذار بر دیدگاه های آمریکا در باره ی آلمان و اروپا، همچنین رایزنی با مراکز موثر در این زمینه، سرمایه گذاری گسترده ای کنیم.

می بایست تمام توان خود را صرف آن کنیم که در میان مدیران اجرایی، کنگره، ایالت های مختلف، و پیش از هر چیز در جامعه ی مدنی آمریکا، با شرکای موثّر خود گفتگو و تبادل نظر نماییم. بر همین مبنا نیز باید آمادگی ایجاد توازن و تعادل میان منافع شرکای خود را داشته باشیم، نه آن که تابع و دنباله رو سیاست آمریکا باشیم، چنان که هرگز این گونه نبوده ایم.

سیاست واحد اروپایی در قبال شرق

از سویی دیگر، طبیعتاً می بایست منافع خود را در برابر روسیه نیز به نحو شفاف تر و همسازتری تعریف کنیم. مسکو با تصرّف کریمه و ضمیمه کردن آن به خاک خود، همچنین با مداخله در شرق اوکراین نظم بین المللی را زیر سوال برده است.

با این حال روسیه همچنان همسایه ی اروپا خواهد ماند، آن هم همسایه ای بسیار تأثیرگذار، همان گونه که در مثال سوریه توضیح دادم. امنیت و ثبات دراز مدت اروپا تنها «همراه» با روسیه و نه در تقابل با این کشور تأمین می شود.

حتّی فراتر از این، می توان گفت وقتی خطر گسترش جهانی دامنه ی کشمکش های هسته ای را در نظر آوریم، درک خواهیم کرد که تنها با همکاری میان امریکا، روسیه و چین می توان این خطر را پایان بخشید.

اما در حال حاضر اعتماد میان روسیه و آمریکا (یا به بیان دیگر، ناتو) چنان آسیب اساسی دیده است که هر دو طرف آماده اند حتّی موفقیت های حاصل از سیاست خلع سلاح هسته ای دهه ی 1980 را زیر سوال ببرند.

ممنوعیت استقرار موشک های میان برد اتمی در خاک اروپا، که در سال 1987 مورد توافق قرار گرفته بود همچنان معتبر است، اما سوال اساسی این جاست: این اعتبار تا کی برقرار است؟

از نظر من، ممکن است ما در برابر خطر یک رقابت جدید هسته ای در مرکز اروپا قرار داشته باشیم.

در چنین شرایطی بیش از هر دولت دیگر، به مصلحت آلمان است که با وضوح و قدرت تمام منافع خود را تعریف کند و پیش ببرد، زیرا اگر جنگ سرد دومی پدید آید، خسارات آن متوجّه ما خواهد شد. دقیقاً در موقعیت کنونی است که کشور ما می­بایست یک بار دیگر با قدرت تمام، حمایت خود را از کنترل و خلع سلاح اعلام کند.

نقطه ی کانونی و اصلی در این بحث، پاسخ دادن به این پرسش است که آیا ما می توانیم روسیه را در جهت بازگشت به نظمی قاعده­‌مند، که امنیت را برای اروپا تضمین می کند، با خود همراه سازیم یا خیر. برای این هدف، هرجا که اصول بین المللی نقض شود نیازمند مبانی روشن و دیدگاهی ثابت و محکم هستیم؛ این امر شامل آمادگی برای اقدامات عینی، مانند وضع تحریم نیز می شود.

از سویی دیگر، این دقیقاً نقش ویژه ی ما آلمانی هاست که کانال هایی را برای گفت و گو حفظ کنیم، و حتی در زمان های دشوار به دنبال گفت و گو باشیم. این می تواند پیشرفتی بزرگ باشد، اگر بتوانیم با روسیه بر سر مأموریتی موثّر برای نیروهای حافظ صلح سازمان ملل به تفاهم برسیم، تا نهایتاً بتوانیم در شرق اوکراین آتش بسی پایدار به وجود آوریم، و خروج اسلحه­‌های سنگین از منطقه را عملی کنیم. همه ی طرف های درگیر سال هاست قول این کار را داده اند و هر روز نیز این قول را زیر پا نهاده اند.

درک ما و متحدانمان نسبت به ویژگی های چنین پروژه ای، با درک روسیه بی نهایت متفاوت است، اما همین که روسیه اساساً برای چنین کاری آماده باشد، خود به معنای پیشرفتی بزرگ است، زیرا تا کنون
بین المللی کردن این نزاع، و ایجاد صلح و آرامش با کمک نیروهای بین المللی،همواره از طرف روسیه رد شده است.

پیشنهاد ما به روسیه نیز روشن است: پس از اجرای آتش بس پایدار، ما اروپائیان می توانیم به روند بازسازی منطقه ی «دونباس[9]» در اوکراین یاری رسانیم و همچنین نخستین گام ها را برای لغو تحریم ها برداریم.

چنین کاری البته راه حل نهایی درگیری در اوکراین نیست، و حتّی اجرای کامل قرارداد مینسک[10] نیز به شمار نمی رود، اما به هر حال تغییر و تحولی در اوضاع است، و گامی بزرگ در جهت تنش زدایی با روسیه.

روشن و واضح است که امروز دیگر نمی توان سیاستی آلمانی در قبال شرق (روسیه) داشت، بلکه نیاز قطعی به یک سیاست واحد اروپایی در این زمینه وجود دارد. ما تنها زمانی می توانیم سیاستی موفق در قبال شرق (روسیه) تدوین کنیم که شرکای جدید ما در ناتو و اتحادیه اروپا نیز در میدان حاضر باشند، با تجربه های خاص تاریخی خود، که با تجربه های ما متفاوت است، اما این ما هستیم، ما آلمانی ها، که منافع حیاتیمان در گرو این تنش زدایی است.

 

آغازی جدید برای اروپا

امروز گسترده ترین و وسیع ترین پیشنهادات در این زمینه از جانب فرانسه مطرح می شود. اما ایتالیا نیز به زودی نظر خود را در این زمینه اعلام خواهد کرد. دولت آینده ی آلمان، صرف نظر از این که چه ویژگی هایی داشته باشد (و توسط کدام احزاب اداره شود)، مسئول تعیین رویکرد آلمان نسبت به این پیشنهادات و ابتکارات خواهد بود، و این وظیفه در نقطه ی کانونی سیاست آن قرار خواهد شد. از یک چیز مطمئن هستم: چنین شانسی را نباید از دست بدهیم.

کافی نیست آن چه را تا کنون به دست آمده است حفظ کنیم و به تعریف و تمجید از آن بپردازیم. اگر آن چه تا امروز حاصل شده است کافی و پایدار نیست، می بایست از وقت و فرصت خوبی که ایجاد شده است استفاده کنیم و خود را برای بحران بعدی مهیّا سازیم. رئیس جمهور فرانسه نیز چیزی جز این نمی خواهد.

مکرون، رئیس جمهور فرانسه، روند رو به افول اتحادیه اروپا را به خوبی شناخته است. او این روند را با جنگ داخلی مقایسه کرده است. انتخاب رئیس جمهوری در کشور فرانسه، که به شکلی فعال طرفدار اتحادیه اروپاست، حقیقتاً از جنبه ی تاریخی اسباب خوشوقتی است.

نتایج نظر سنجی موسسه ی « Berlin Pulse» که بنیاد کوربر[11] امروز آن را منتشر کرد، تأیید کننده ی این واقعیت است: نود درصد آلمانی ها موافق همکاری نزدیک تری با فرانسه هستند؛ همچنین هنگامی که بیش از پنجاه درصد مخاطبان آرزو دارند سیاست خارجی فعال تری را شاهد باشند، این برای آلمان نسبتاً رقمی خوب به شمار می رود.

آلمان و فرانسه تنها به دلیل مهر و علاقه ی دوجانبه با یکدیگر همراه نمی شوند. این همکاری و همراهی تنها زمانی ممکن است که ما در زمینه ی مسیر آینده ی اروپا رهیافت ها و جهت گیری های مشترک داشته باشیم. مسیر ما می بایست مسیری صحیح باشد و هنوز برای تعیین مسیر و محتوای دقیق، باید فراوان بحث و گفت و گو کرد.

امروز نیازمند آنیم که روند ادغام و جذب در اروپا را به تحرّک و تکاپویی جدید درآوریم. این روند نمی بایست بی هدف و کورکورانه باشد، بلکه ضروری است نقاط حساس و سرنوشت ساز را تعیین کند و به مسائل آینده و پرسش های مربوط به قدرت بپردازد.

آلمان نیز باید در راه تسریع و تکاپوبخشیدن به این روند، مشوق ها و محرک های جدیدی پیش بینی کند. کشور ما تا امروز بیش از حد نقش متوقف کننده و مخالف خوان ایفا کرده است.

در زمینه ی ارائه ی ابتکارات مرتبط با سیاست اروپایی، نتیجه ی بازی تا این جا 10 بر صفر به نفع فرانسه است. این نتیجه می بایست دگرگون شود. این روند برای ما بحث های بسیاری در زمینه ی مسائل اقتصادی و مالی به ارمغان خواهد آورد، و علاوه  بر آن در زمینه ی مسائل امنیتی نیز از ما انتظار می رود خطوط مشترکی میان آلمان و فرانسه پیدا کنیم.

این همه به هیچ وجه آسان نخواهد بود. احتمالا ضروری خواهد بود در مسائل مالی، فرانسه کمی به آلمان شبیه شود، و در مباحث امنیتی نیز، آلمان به دیدگاه فرانسه نزدیک شود.

تاریخ روابط میان فرانسه و آلمان تا کنون شاهدی پرمعناست بر این مدّعا که: علیرغم مبانی بسیار متفاوت، می توان از طریق تبادلات پیگیر و بی وقفه، به فهمی مشترک رسید.

همین امکان را می بایست غنیمت دانست و پی گرفت. برای ما آلمانی ها می بایست روشن باشد که قوّت و قدرت کنونی ما از کجا نشأت می گیرد. آری، پیش از هرچیز از این واقعیت نشأت می گیرد که آلمان از جانب دوستان اروپائیش در شرایطی صلح آمیز اجازه­‌ی رشد و توسعه یافته است.

ما قدرت نسبی اقتصادی خود را تا حدّ زیادی مدیون اروپا هستیم، و علاوه بر آن، مرهون اعتمادی که همسایگان اروپایی ما، به ویژه فرانسه، نسبت به آلمان صلح­طلب ابراز داشته اند. آن چه ما به دست آورده ایم بدون وفاق اروپائیان بر پایه ی آشتی و همکاری فرانسه و آلمان، هرگز ممکن نبود.

رئیس جمهور فرانسه امانوئل مکرون، در نطق امسال خود در مراسم افتتاحیه ی نمایشگاه کتاب فرانکفورت، دلیل پیوند ما را با بیانی پرشور جمع بندی و ارائه می کند. او که سیاست مداری بسیار بامطالعه و باسواد است، توضیح داده است که چگونه نویسندگان متعدد آلمانی و فرانسوی کارهایی از فرهنگ کشور دیگر را به خوبی فهمیده اند و در دسترس مخاطبان بسیاری قرار داده اند.

خود مکرون نیز شاعر هموطن خویش، شارل بودلر را از طریق فیلسوف آلمانی-یهودی والتر بنیامین شناخته و به فهم او نزدیک شده است.

فاصله و تفاوت، نگاه انسان را متوجه وجود پدیده ای ویژه و خاص می کند. ما اروپائیان، به ویژه ما آلمانی ها و فرانسوی ها کاملاً دریافته ایم، آن که غیر از ماست و با ما متفاوت است الزاماً کسی نیست که هویت ما را تهدید می کند یا زیر سوال می­برد. درست برعکس، همان گونه که مکرون توضیح می دهد، تفاوت و دگرسانی همسایگان نزدیک ما، هویت ما را نیز غنا می بخشد. این سخن هم در مورد هویت آلمانی مصداق دارد، هم هویت فرانسوی و هم هویت اروپایی. همین تنوّع و چندگونگی است که قدرت اروپا را ساخته است.

سخن آخر

و در نهایت، اروپا پروژه ایست که برای جهان پرمنازعه و ستیزه خویِ ما مزیّتی برای ارائه دارد: این رهیافت که صلح می تواند ابتدا باعث گسترش شراکت، و به مرور زمان حتی منجر به ایجاد دوستی شود. تا همین امروز نیز این واقعیت بیشتر به یک معجزه شبیه است: دقیقاً همان کشورهایی که از ترور و وحشت آلمانی رنج بردند و آسیب دیدند، ما را فراخوانده اند تا به جمع کشورهای متمدّن بازگردیم و یک اروپای متّحد و برخوردار از صلح بنا کنیم. درست به دلیل همین نمونه ی بی بدیل و موفق، این ما آلمانی ها هستیم که در برابر آینده اروپای واحد مسئول و متعهّدیم.

بر مبنای آن چه دارندورف گفته بود، کار زیادی پیش روی ما آلمانی ها و اروپایی هاست. نمی دانم آیا توان لازم برای انجام این وظیفه را داریم یا نه، اما باید در این راه تلاش کنیم، و این کار را نیز با «تعریف منافع خود» آغاز کنیم. در ادامه ی این روند، پرسش هایی مربوط به مسئله ی «قدرت» مطرح خواهد شد، و این مطبوع نخواهد بود، اما یادمان باشد ویلی برانت[12] چه گفته بود: «ممکن است قدرت، اخلاق آدمیزاد را خراب کند، اما ضعف هم کمتر از این نخواهد کرد!». به همین معنا، بیش از این نباید به ضعفی که با ما نسبت داده می­شود راضی و دلخوش باشیم.



[1] Ralf Dahrendorf

[2] Gerhard Schröder

[3] Ian Bremmer

[4] Metternich

[5] Palmerston

[6] Herfried Münkler

[7] Mac Master

[8] Cohn

[9] Donbass

[10] Minsk

[11] Körber-Stiftung

[12] Willy Brandt

  فرستادن مقاله چاپ مقاله
 
مطالب دیگر در این بخش تاریخ انتشار

کمیسیون شرق اقتصاد آلمان

۱۳۹۷/۱/۲۱

بررسی اهداف و ابزارهای نفوذ آلمان در خاورمیانه: کردستان هدف اصلی آلمان

۱۳۹۷/۱/۲۰

ترجمه کامل سخنرانی وزیر خارجه آلمان در کنفرانس بررسی سیاست خارجی آلمان

۱۳۹۷/۱/۱۲

ماراتن تشدید تنش‌ها در روابط ترکیه و آلمان

۱۳۹۶/۵/۱

راهکارهای تصمیم سازان بنیاد علم و سیاست آلمان SWP برای حفظ ترکیه در بلوک غرب

۱۳۹۶/۱/۱۹

از سیاست نگاه به شرق تا سیاست سرد: مرکل، پوتین و سیاست خارجی آلمان در قبال روسیه

۱۳۹۶/۱/۱۵

جایگاه منطقه خلیج فارس در سیاست خارجی و امنیتی آلمان پس از جنگ سرد

۱۳۹۶/۱/۱۵

برآورد آلمان از سیاست خارجی ترامپ

۱۳۹۵/۱۲/۲۵

لایحه جدید وزارت دفاع آلمان؛ کنترل‌های امنیتی اسلامگرایان افراطی در ارتش

۱۳۹۵/۱۰/۱۵

بررسی اهداف و منافع روسیـه، ترکیـه و آلمـان در قبال یکدیگر

۱۳۹۵/۹/۲۹

بررسی اجمالی پرخاشگری کلامی مقامات آلمانی علیه ایران

۱۳۹۵/۹/۳

اهداف آلمان در دور جدید "امنیتی سازی" و "ایران‌هراسی"

۱۳۹۵/۷/۲۸

پیشرفت میلیتاریسم در سیاست خارجی آلمان

۱۳۹۵/۷/۲۴

روند جدید در سیـاست خارجی آلمـان و اهداف این کشور در مداخله نظامی سوریه

۱۳۹۵/۴/۱۵

برگ‌هایی از سیاست خارجی آلمان با مرور زندگی یک وزیر خارجه

۱۳۹۵/۴/۶

فهم سیاست در آلمان

۱۳۹۵/۲/۲۹

تغییر نگرش در سیاست خارجی آلمان

۱۳۹۵/۲/۴

معرفی کتاب «قدرت در مرکز»اثر دکتر هرفرید مونکلر

۱۳۹۴/۱۲/۱۱

ترمیم وجهه عربستان در مسئله تروریسم، سیاست جدید ائتلاف غربی

۱۳۹۴/۱۲/۲

تحلیلی کوتاه از سفر اشتاین مایر وزیر امور خارجه آلمان به تهران

۱۳۹۴/۹/۲۵

نگاهی کوتاه به زندگی و دوران صدارت اعظمی هلموت اشمیت

۱۳۹۴/۸/۳۰

رسوایی های اطلاعاتی اخیر در آلمان؛ بازتابی از سیاست خارجی آلمان و روابط فراآتلانتیکی

۱۳۹۴/۴/۱۵

سیاست خارجی آلمان در قبال روسیه

۱۳۹۴/۴/۱۵

روایتی دیگر از همکاری جاسوسی آلمان و آمریکا

۱۳۹۴/۲/۲۷

افشای حمایت مالی آلمان از برنامه‌ هسته‌ای رژیم صهیونیستی

۱۳۹۴/۲/۱۵

نگرش نزدیکِ ایران و آلمان نسبت به تحولات یمن

۱۳۹۴/۲/۱۴

حمايت رئيس جديد پليس جنايي آلمان BKA از مبارزه با تروریسم اسلامگرایانه

۱۳۹۴/۲/۱۳